تبليغاتX
persian_poet
باید دشمنانتان را بجویید و جنگتان را بر پا کنید ـ

 جنگی بخاطر اندیشه هایتان :

 و اگر اندیشه هایتان از پای درآیند ٬

صداقت شما باید هنوز فریاد پیروزی برکشد .

 

+ نوشته شده توسط محمد در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 و ساعت 3:58 |
نه ٬ من دیگر بروی ناکسان هرگز نمی خندم !

دگر پیمان عشق جاودانی .ـ

با شما معروفه های پست هرجایی ٬ نمیبندم !

شما کاینسان. در این پهنای محنت گستر ظلمت

ز قلب آسمان جهل و نادانی:

بدریا و بصحرای امید و عشق بی پایان این ملت:

تگرگ ذلت و فقر و پریشانی و موهومات میبارید!

شما ٬ کاندر چمنزار بدون آِب این دوران توفانی

بفرمان خدایان طلا ٬ تخم فساد و یائس میکارید!

شما ٬ رقاصه های بی سر و بی پا !

که با ساز هوس پرداز و افسونساز بیگانه ...

چنین سرمست و بی قید و سراپا زیور و نعمت

ببام کلبه ی فقر و بروی لاشه ی صدپاره ی زحمت :

سحر تا شام میرقصید !

قسم : بر آتش عصیان ایمانی :

که سوزانده است تخم یائس را ٬ در عمق قلب آرزومندم :

که من هرگز ٬ بروی چون شما معروفه های پست هرجایی

نمیخندم !

پای میکوبید و میرقصید ...

لیکن من ... بچشم خویش میبینم که می لرزید...

میبینم که می لرزید و می ترسید : 

از فریاد ظلمت کوب و بیداد افکن مردم :

که در عمق سکوت این شب پر اضطراب و ساکت و فانی ٬

خبرها دارد از فردای شورانگیز انسانی !

ومن... هرچند مثل سایر رزمندگان راه آزادی :

کنون خاموش ٬ در بندم ...

ولی هرگز بروی چون شما غارتگران فکر انسانی نمیخندم ! ....

 

+ نوشته شده توسط محمد در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 و ساعت 14:48 |
جهان ٬ گرد پایه گذاران ارزشهای نو میگردد : با گردشی ناپیدا . اما مردم و نام ٬ گرد نمایشگران میگردند : چنین است راه و رسم جهان .
+ نوشته شده توسط محمد در شنبه سیزدهم بهمن 1386 و ساعت 5:57 |
دروغ پاک (دروغی که بنا به مصلحت شخص برای رستگاری او گفته شود) حتی بیش از دروغ ناپاک خلاف ذوق (خلاف زهد ) مرد آزاده جان و (زاهد معرفت جو ) است . ازین رو ٬ مرد آزاده جان هرگز از کار مبلغین دین سر درنمی آورد - و همین مایه ی ناآزادگی اوست .
+ نوشته شده توسط محمد در شنبه سیزدهم بهمن 1386 و ساعت 5:30 |
آنانی که من اشتیاقشان را داشتم ٬

اشتیاق آن داشتم

تا که به  خویشانم بدل شوند ٬

پیر گشتند و زمن دور

تنها آنکه دگرگونی می پذیرد  ٬ خویشاوند من می ماند .

ای نیمروز زندگی ! ای جوانی دومین !

ای باغ تابستانی !

از شادمانی در پوست نمی گنجم و

ایستاده ام و دیده ور و چشم به راهم !

شبا روز  چشم به راهم دوستان خویش را ٬

ای دوستان تازه ٬  فراز آیید !

وقت است ! وقت !

سرود بپایان رسیده است

فریاد شیرین اشتیاق بر لبانم فسرده است :

جادوگری با من این کرد  ٬ آن دوست بهنگام ٬

آن دوست نیمروزی -

نه ٬  مپرسید که او کیست .

به نیمروز بود که یکی ٬ دوتا شد . . .

اکنون ٬ دلگرم به پیروزی خویش ٬

با هم  جشنی برپا می کنیم

جشن جشنها را :

زرتشت ٬ دوست من ٬ آن سر میهمانان ٬  از راه رسیده است !

اکنون جهان خندان است و پرده ی ترس از هم می درد ٬

روز عروسی نور و ظلمت فرا رسیده است . . .

+ نوشته شده توسط محمد در شنبه سیزدهم بهمن 1386 و ساعت 4:39 |
من بی می ناب زیستن نتوانم

                                بی باده کشید بار تن نتوانم

من بنده ی آن دمم که ساقی گوید

                                یک جام دگر بنوش و من نتوانم

(خیام)

+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه شانزدهم دی 1386 و ساعت 14:17 |
چه پیشامدها که سرورانه به سراغم آمده است , اما اراده ام سرورانه تر با او سخن گفته است ـ و آنگاه او زاری کنان زانو زده است.
+ نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و چهارم آذر 1385 و ساعت 12:27 |
هر جا زندگان را یافتم سخن از فرمانبری نیز در میان بود . زندگان همه فرمانبرند. هرکه از خویش فرمان نبرد بر او فرمان میرانند. چنین است سرشت زندگان.

+ نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و چهارم آذر 1385 و ساعت 12:6 |
باور ما درباره ی دیگران , فاش میکند که کجا دوست داریم به خود باور داشته باشیم. اشتیاق ما به یک دوست , فاش کننده ی ماست . 
+ نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و چهارم آذر 1385 و ساعت 11:53 |
تنهایی بهر کسی , گریز یک بیمار { از دیگران } است و بهر دیگر کس , گریز از برابر بیماران . بگذار این پست فطرتان تنگ چشم مسکین پیرامونم همه بشنوند که از سرمای زمستان می لرزم و آه میکشم ! با چنین آه و لرزی هنوز هم از اتاقهای گرمشان میگریزم . بگذار بر من رحم آورند و با من آه بکشند و بنالند که : (( سرانجام , یخ معرفت او را خشک خواهد کرد )) ! اما من در این میان با پاهایی گرم بر کوه زیتون خویش چپ و راست میپویم و در گوشه ی آفتاب گیر کوه زیتون خویش آواز می خوانم و بر رحمها همه خنده میزنم   .

                                                                                friedrich wilhelm nietzsche

+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه هفدهم مرداد 1385 و ساعت 23:44 |

خا طره

سالها می گذرند

     خاطره میشکفد

          تن ها میمیرند

روح من میکاود

     خاطره ی مردم را

           خاطره ای پر ز شکوه

                خاطره ی ایران را

چشم من می بیند

     سایه ی تاریکی

          نیمه شب در مهتاب

               شهد آن شاخه گل مریم را

                    به زمین میریزد

گوش من میشنود

     جغد شوم نیرنگ

          بر سر شاخه گل مریم من

               ناله ها سر دادست

روح من میخواهد

     که سپاهی ز هزاران گل سرخ

          متصرف شود اقلیم مرا

شاید آنگاه رهایی یابد

     آن گل مریم من

          از دروغ و نیرنگ

          از سکوت و وحشت

 

+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه هفدهم مرداد 1385 و ساعت 16:29 |


Powered By
BLOGFA.COM